تبليغاتX
خیلی دور خیلی نزدیک
تقارن مبارک چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
به هم پیوستنی نیکو
یکی زاده کلمه است و دیگری زاینده کلمه
چه اینکه...!
گاهی اوقات به همین سادگی شعر چکه می کند..!
.
.
.
.
.
.
.
به شادابی باد.
نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

بارانی 2 جمعه هفتم فروردین 1388
حکایت بارانی بی امان است

.

.

.

اینگونه که من دوستت می دارم...!

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

چکیده تاریخ ایران با مصادره حسن نراقی پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

چندی پیش کتاب «چکیده تاریخ ایران» به تالیف حسن نراقی را می خواندم. این کتاب تاکنون حداقل 9 یا 10 بار تجدید چاپ شده است که حاکی از استقبال بسیار زیاد این مختصر تاریخی است و در واقع این مجموعه بخش پایانی کتاب «جامعه شناسی خودمانی» از همین مولف بوده که نهایتاً به دلیل کثرت صفحات خود به یک کتاب تاریخی مستقل تبدیل شده است. حسن نراقی تاریخ ایران را از کوچ آریایی ها و حتی مردمی که قبل از مهاجرت آریایی ها در منطقه بین النحرین می زیسته اند (عیلامی ها و آشوری ها) را مختصراً بررسی می کند و با همین اختصار، حکومت شاهی در ایران را در 174 صفحه گرد هم می آورد. وی در مقدمه چاپ اول کتاب با تاکید بر اینکه هیچ ادعایی بر تاریخ نگاری ندارد و حتی خود را واجد صلاحیت در این علم نمی پندارد، صرفاً کتابش را کلیاتی از گذشته پرفراز و نشیب ایران می داند؛ به آن امید که گروهی را راغب به مطالعه و مداقه بیشتر در تاریخ این مرز و بوم کند.
اما آنچه برای من جالب توجه بوده، رویکرد نراقی به تاریخ چند هزارساله ایران است. حسن نراقی در این مجموعه، سلسله ها و حکومت ها را یکی پس از دیگری بررسی کرده و در این اثنا آنچه بیشتر نظر نراقی را به خود واداشته است: جنگ ها و خونریزی ها، لشکرکشی و کشورگشایی های بی رحمانه حکام، ظلم و ستم پادشاهان به مردم و بی مروتی و تلاش ناجوان مردانه آنان در رسیدن به پادشاهی و از این قبیل مباحث است. شاید با کمی اغماض بتوان گفت هیچ پادشاهی از منظر وی خوش مرام و خدمتگذار نبوده و یا در نهایت همچون "نادرشاه" مرام و منش خود را به سان سایر حکام تغییر داده است. در این میان معدود پادشاهانی هستند که مشمول لطف مولف قرار گرفته و از آنان به بدی یاد نمی کند و نسبت به آنان بی تفاوت است که از آن جمله کورش کبیر است و کریم خان زند یا همان وکیل الرعایای معروف. وی تا بدانجا پیش می رود که کارهای خواجه نظام الملک در قبال سلجوقیان و عطا ملک جوینی در برابر مغولان را خوش خدمتی این بزرگان در مقابل متجاوزین و غاصبین می داند. خودش در مقدمه کتاب می نویسد:
«تاریخ هر جامعه و هر کشوری صرفاً شرح حال بزرگان، امیران، پادشاهان و الزاماً شرح لشکر کشی های آنان و به تبع عیاشی ها و تعداد زنان حرم سرای آنان نیست... و اگر در این کتاب عمدتاً به شرح حال این بزرگان!!! برمی خورید به دلیل برداشتی است که من از مطالعه تاریخ سرزمین مان به منظور پیدا کردن علتی از علت های نا به سامانی های امروزین جامعه مان کرده ام و به آن پرداخته ام...»
مقصود قضاوت در کمّ و کیف این کتاب و پرداخت آن را ندارم، که نه در آن صلاحیتم و نه در این مختصر می گنجد. اما به هر حال حسن نراقی این روش گزینشی را در تحریر کتاب خود برگزیده است و صرفاً به جنبه های تلخ و نا به سامان تاریخ ایران و حکام و امیران آن پرداخته است. نراقی یکان یکان پادشاهان را تا آخرین آنها (محمدرضا پهلوی) برمی شمارد و هر کدام آنها را که مناسب می بیند از نیش و کنایه های خود محروم نمی کند و در نهایت با یک جمله ناقص ذیل عنوان "تبدیل رژیم سلطنتی به جمهوری اسلامی" کتاب خود را اینگونه به پایان می رساند: «بالاخره در روز بیست و دوم بهمن ماه 1357.......»
حال فکر می کنید اگر حسن نراقی شرایطی داشت که می توانست بعد از انقلاب 57 با این رویکرد گزینشی وضعیت و رخدادهای اخیر را بررسی و به تحریر آورد به جای آن چند نقطه چه می نوشت و حاکمان آن را چگونه نقد می کرد...!؟ از این جنبه هم غافل نمانیم که حسن نراقی این روش گزینشی را به منظور پیدا کردن علتی از علت های نا به سامانی های امروزین جامعه مان، برگزیده است.

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

فریدریش نیچه:
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،
از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.
                                                                       
رفتار هرکس مبتنی است بر ادراکی که از محیط پیرامون خود دارد. در واقع واکنش های ما نسبت به کنش های محیطی برمیگردد به اینکه ما چگونه آن کنش را تعریف و تقسیر کنیم. تفسیر هر شخص مبتنی بر تصورات اوست و تصور، بازآفرینی تصاویر ذهنی است؛ تصاویری که همواره در مواجهه با محیط در ذهن خود خلق می کنیم و دانش مان را فزونی می بخشیم. هر چه تصاویر ذهنی ما از یک موضوع مشخص بیشتر باشد به آن موضوع عالم تریم و تصور بهتری از آن خواهیم داشت. بنابراین تفسیری که ما از تصورات خود خواهیم داشت نهایتاً به عملکرد و رویکرد ما منجر خواهد شد. چه اینکه "آدمی بر پایه ادراک و تفسیرش از واقعیت رفتار می کند، نه خود واقعیت". آنی را بر می تابد که خود باور داشته باشد و آنی را برمی کوبد که خود دروغ پندارد و رفتاری را برمیگزیند که مبتنی بر ادراک شخصیش از واقعیت باشد.
مصداق بارز تاثیر ادراک بر رفتار آدمی خرافات وتاثیرات آن بر زندگی افراد است. از آن حیث که انسان درک نادرستی از محیط اطرافش دارد و به عبارتی نسبت به آن جاهل است، بعضاً برای برخی از اشیاء و رخدادها، نیرویی خارق العاده و عقبه ای موهوم و خیالی قائل است و بدین جهت خورشید گرفتگی را قهر آسمان با زمین می پندارد. نه اینکه دلیل خورشید گرفتگی غیظ آسمان باشد که درک نادرست آدمی از واقعیت خورشید گرفتگی این فرض را محتوم می کند. علت حدوث بسیاری از حوادث را چون نمی داند، آن را شوم و نحس می پندارد و همواره با آن دشمنی می کند. چه اینکه روند زندگی روزمره اش را بر این تصورات غلط استوار می کند و حاضر به پذیرش نگاهی متفاوت از آنچه پذیرفته نیست و حتی حاضر است درجهت حفظ و نگهداری از آن جان خود را نیز فدا کند. اما هنگامه ای که دلیل آن را جست و بر آن احاطه یافت دیگر تخاصمی با آن نخواهد داشت.
در موارد پیش گفته بیشتر به نقش گیرندگی انسان در اثر پذیری از پیام های محیطی اشاره شد، حال آنکه در برخی موارد انسان می تواند آگاهانه نقش فرستنده پیام را ایفا کند و جلوه ای از خود به نمایش گذارد که سایرین درک نادرستی از وی حاصل کنند. این عمل که در علم رفتار شناسی مصطلح به «مدیریت برداشت» است، خودسانسوری آگاهانه و ارسال پیامی خلاف واقع از خود به غیر خود است. او آگاهانه تصاویری از خود به نمایش می گذارد که دیگران را دچار خطا در تصور کند. «مدیریت برداشت» بیشترین کارکرد خود را در بین سیاست مردان دارد. شاید بدین خاطر است که در علم سیاست این روایت آمده است که: مهم نیست قدرت داشته باشی، مهم آن است که دیگران فکر کنند تو قدرت داری...!

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

چی بگم يه جور ديگه نيگا کنين شنبه شانزدهم آذر 1387
دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز به مناسبت ۱۶ آذر محمدرضا عارف -معاون اول دولت دوم خاتمی- رو دعوت کرده بود. به اتفاق تعدادی از دوستان رفتیم. مجری شعری خوند که خیلی به دلم نشست. گفتم شاید به دل شما هم بشینه.
نام شاعر رو هم نمی دونم. 

تموم پنجره ها رو وا کنين
چی بگم يه جور ديگه نيگا کنين
ديگه قصه های ما جون نداره
تو رگاش سه قطره خون نداره
قصه ما شده مثل بوف کور
آرزوها همه شد زنده به گور
عروسک تو انباری خاک می خوره
لباسای زرزريش چاک می خوره
صدفا دريا رو بونه می گيرن
ماهيا تو حوض کاشی می ميرن
حوضا بی ماهی مث کوير می شن
ماهيا دودی می شن اسير می شن
اون سواری که ميومد توی شهر
مثل اينکه شده با بچه ها قهر
بدتون نياد سگا ساده ترن
خيلی از آدما افتاده ترن
کسی فکر تازه تو سر نداره
شعر مهربونو باور نداره
گل مصنوعی تو گلدون می کارن
گلدونا رو سر ميدون ميذارن
گل مصنوعی صفايی نداره
واسه هيچ دردی دوايی نداره
کاش ميشد غم ها رو نقاشی کنم
ابرو از آينه فراشی کنم
شبا گرگم به هوا کيف داره
آدمو ياد قديما مياره
کاش می شد فا صله ها کم می شدن
گرگا بعد از بازی آدم می شدن
آدمک برفی رو ماساخته بوديم
تو خيابون اونو پرداخته بوديم
دونه های هندونه ستاره بود
دلا با هم ولی پاره پاره بود
شب يلدا يه شبش مزه داره
آخه هر چيزی يه اندازه داره
شب ما سنگ تمومه می دونم
اينو از چشمای مردم می خونم
کشتی های کاغذی جنگی نبود
درو ديوارای ما رنگی نبود
با يه چکمه يه زمستون می شکست
گل خنده رو لبامون می نشست
جشن ما با حلبای پاره بود
واسه دلتنگی ما يه چاره بود
ماهی تنگ بلورو می خوامش
اون روزای خيلی دورو می خوامش
گردوهايی رو که باختم می خوامش
هر چی کاردستی که ساختم می خوامش
مشقامو خودم ميخوام خط بزنم
عکسا رو از تو کتابا بکنم
يادمه زنگ حساب و هندسه
می پريدم رو ديوار مدرسه
همه دس به کيف اصغر ميزدن
با کتاب تو سر اکبر می زدن
کارت آفرين فقط يه تله بود
هميشه تو دست صادق کله بود
تخمه زير ميز شکستن يادمه
زيپ شلوارو نبستن يادمه
يادمه خوب يادمه خوب يادمه
کتک با فلک و چوب يادمه
دوس دارم قيصر و بازم ببينم
يه بليط دارم هزار بار بشينم
حالا توی غربت پنجره ها
می خونم با صدای زنجره ها
کلکه آی کلکه آی کلکه
اونی که باغو گرفت مترسکه
زمينا سند مند می خوان چیکار
می ميرن خاطره ها پشت حصار
جنگ ما با تيرکمون چوبيه
شيشه همسايه چيز خوبيه
جنگ ما جنگ زبون درازيه
خطرش کمتره مثل بازيه
توپ بادی واسه ما کی می خره
کی ما رو تو تيم ملی می بره
دلمون خوشه به قهرمون شدن
با مدال حلبی نشون شدن
تيم ما تيم محله پله
چه کنيم دفاعمون خيلی شله
عطر نون تازه توی کوچه ها
تپش نور روی آلوچه ها
پرش از ديوار باغ آشتالو
ترکه خوردن جای آلبالو
شيرجه رفتن تو آب رودخونه ها
هيش هيش اردکا توی لونه ها
تموم پنجره ها رو وا کنين
چی بگم يه جور ديگه نيگا کنين
يکی بايد بياد و تو کوچه ها
بتونه بازی کنه با بچه ها
يکی بايد برسه به داد من
بگيره شعرمو از مداد من
شبا توی کوچه ها جار می کشن
سيم خاردار روی ديوار می کشن
هيشکی بارون رو نمی فهمه ديگه
گنج قارون رو نمی فهمه ديگه
واسه شيرين کاريا تنگه دلم
واسه شعر پريا تنگه دلم

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

"گاف" ترک ها سه شنبه پنجم آذر 1387

 در این دو سال و اندی که در تبریزِ پر از شگفتی مشغول تحصیل بوده ام همواره دلیل ناتوانی آذری ها در صحیح ادا کردن واژه های فارسی را به معلمان دبستانشان نسبت می دادم، اما اینکه چرا خود معلمان هم در بیان کلمات به فارسی معیار در مانده اند نیز برایم سوال بوده است؛ تا اینکه چندی پیش توفیقی اجباری نصیب شد و به دعوت دوستی در یکی از کلاس های آموزش زبان «ترکی استانبولی» ساعتی را گذراندم. استاد در حین تدریس قواعد و دستور زبان ترکی به ویژگی ای اشاره داشت که با اندکی پرس و جو دانستم این ویژگی زبانی در زبان آذری نیز حاضر است.
ساختمان هر کلمه اصیل ترکی از تلفظ آن پیروی می کند،بدین ترتیب که اگر کلمه ای با حروف ظریف شروع شود، این ظرافت در به کارگیری سایر حروف کلمه تا به انتهای آن رعایت می شود و یا اینکه اگر کلمه ای با حرفی نوک زبانی آغاز شود، سایر حروف کلمه نیز حتی الامکان نوک زیانی و یا دارای مخرجی نزدیک به نوک زبان هستند. در واقع ترک ها و آذری ها در ادای کلمات خود زبان را زیاد در دهان نمی چرخانند و عادت ندارند مدام دهانشان را باز و بسته کنند. اگر حرف آغازین کلمه ای خیشومی (تلفظ از حلق) باشد تا به انتها حروف، خیشومی تلفظ می شوند. و برای جلوگیری از حرکت زیاد فک، در کلماتشان معمولاً از یک مصوت (اغلب کشیده) استفاده می کنند؛ به این سبب است که «عباس» را خیشومی، «عاباس» ادا می کنند. بنابر این عادت ترک زبان ها کلماتی که از سایر زبان ها وارد دایره واژگانشان شده است را جوری ادا می کنند که با تلفظ معمول متمایز است؛ از این روست که ما در زبان ترکی غالباً به جای «ق» ، «گ» می شنویم و «قاعده» را «گاعده»...! و«کاف» را به هر صدایی الا «ک»...! فیزیک را فیزیش ، تراکتور را تراختور ، کوکو را چوچو ، کوپن را قوپن ، دکتر را دهتر و...!!! می شنویم.

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

رزمایش آرامش شنبه بیست و پنجم آبان 1387
تهران،پنجشنبه ظهر، ۱۲:۰۵ 
خیابان همیشه پر از آمد و شد انقلاب را به سمت میدان بالا می آیم، با قدم های عجول و بلند.
"که چی حالا خیابون رو بهم ریختن؟"
جمله را از دهان زنی می شنوم که از سمت چپم می گذرد،اما جواب مرد را در پاسخ به او نمی شوم، سر برمی گردانم... اتوبوس های قرمز رنگ ‌BRT جای خود را به ون های یک دست سیاه داده اند و خود خارج از محدوده ویژه صف کشیده اند، چهار راه "ولیعصر" مسدود شده و اتوبوس ها از حرکت ایستاده اند، قدم هایم را کند می کنم و نگاهم را کنجکاوتر می چرخانم، مسافران اتوبوس های ‌BRT کلافه و غرلند کنان پیاده می شوند، هر یک به سمتی می روند و نگاه تلخی به زنجیره سیاه ون ها می اندازند.
می ایستم... نگاه بهت زده و حیرت برافروخته مردم را دنبال می کنم؛ سربازهایی با اونیفرم های یک دست نظامی، با نقاب هایی که آدم را به یاد پلیس ضد شورش می اندازد، صندلیهای خالی ون ها را پر کرده اند. نگاه نیش دار و معنی دار را در هر چشمی می توان دید، پیرمردی معترض از کنارم می گذرد:
"می خوان چی رو به رخ مردم بکشن؟"
روی ون های سیاه با خطی درشت نوشته است:"رزمایش امنیت و آرامش"
نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

 آن هنگام که روح از تن رخت بر بندد را مرگ گویند. نه تنها تن که هر گاه طراوت و پویایی از چیزی گرفته شود را مرگ آن می پنداریم. اگر در ادبیات این روزی «زنده» را مقابل و متضاد «مرده» می دانیم به جاست که «زندگی» را نیز دربرابر «مردگی» بنشانیم. حال آنکه مردن پایان زنده ماندن و زیستن است، اما مردگی به زیستن خاتمه نمی دهد.مردگی زیستن را به سطحی آن چنان یکدست می کشاند که هیچ ساعت در تمایز از ساعت دیگر نمی گذرد و آنچه مکررا در حساب می آید معاش است و ملزومات مردود آن...!

در نظرم مسبب مردگی موکول به دو حالت است: یکی آنکه آدم «اشتباهی» باشد و دیگر آنکه آدمی به «روز،مرگیِ روزمرّگی» گرفتار آید.

آنکس که هیچ به آنچه می خواهد و می تواند آگاه نیست و روزگار را به جهل از جایگاه بایسته ی خویش سپری می کند،«اشتباهی» است و دست این غفلت او را به ورطه ی تعلل در گزینش فرصت ها می اندازد. چه اینکه آدمی همواره قربانی تعلل است.

ولیکن آنچه گریبان اغلب ما را فرا گرفته «روز،مرگیِ روزمرّگی» است. وقتی  روزها به مجموعه ای از خوش آیند ها و بد آیند های قابل پیش بینی مبدل میشوند،بیداری صبح آغاز دویدنی کهنه به سوی خواب شب می شود ، دویدن در حاشیه ، در امان و در سایه ..سایه ای که رخوت "خواب و خلسه وخمیازه" را به کام ما خوش تر می نماید و اگرچه می دانیم اما روزها جان خود را از دست داده و دست روی دست و لب به شکوه ی این بی جانی باز نمی کنیم. تنها عده ای قلیل رخت خود از این ورطه بیرون کشیده و می کشند، آن هم افرادی با که دغدغه دانستن در سر، زمان را قدر دانسته وگام های خود را از حاشیه به متن رسانده و با چشم های باز در کمین دانستن و فهمیدنی تازه نشسته اند .این دسته که مازلو آنها را «انسانهای خودشکوفا» می نامد، دائماً در پی دانستن و فهمیدنند و هماره در حال تغییر. چشم بر هم نمی نهند مگر آنکه نکته ای یافته باشند، و این سان زندگی را به تکان و تکاپو انداخته و روح در آن می دمند. اما در پاسخ به چرایی قلّت اینگونه افراد، مازلو بر دو نکته اساسی تاکید می ورزد: اولاً انسان هایی که در آستانه خود شکوفایی اند زین پس، نه برای خود که برای غیر خود در تلاش اند و از این حیث باید متّصف به سخاوتمندی باشند و ثانیاً این افراد باید آرامش خود را برهم زنند تا با تحقیق و اندیشه تدبیری بیافرینند و حرکت و تغییری را به ثمر بنشانند، که نه آن سخاوت  و نه این شکستن سکون و آرامش در منش هر کس یافت می شود.

 یکی از فلاسفه در تفسیر مفهوم زندگی می گوید:

زندگی یعنی تغییر

تغییر یعنی تکامل

تکامل یعنی آفرینش لایتناهی خویشتن...

 

 در نهایت احترام؛ تقدیم به فرزند واژه ، «حامد زارع»

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |

به همین سادگی شنبه یازدهم آبان 1387

تا به حال سالروز تولدم برایم دیگرروز نبوده است. نه از فرا رسیدنش خوشحال می شوم و نه از گرفتن هدیه اش مسرور. چه اینکه اساساً بیش از آنکه از تولد چیزی یا کسی به شگفت آیم از مرگش متاثر می شوم. هیچگاه «از کی» ها برایم رنگ نداشته که «تا به کی» ها برایم مهم بوده است.

اما این بار می خواهم دل به آغاز ببندم. به بهانه بیست و دو سالگی آغاز می کنم...

 به همین سادگی...

 

 

نوشته شده توسط مهدی شریعتی راد  | لینک ثابت |